.:: Sunday, November 17 ::.

برای اختر تابناک آسمان بلاگت!

کوچکتر که بودم فکر می کردم بچه ها از آسمون می آيند، خونه خدا تو آسمونه، فرشته ها شبها تو آسمون می خوابند، ماه بابای ستاره هاست. و خلاصه تمام دنيای من، تمامی آرزوها و خواسته های من در آسمون خلاصه می شد. بزرگتر که شدم، فهميدم هيچ بچه ای از آسمون نمياد، ستاره ها اونقدر داغند که حتی اگه يه فرشته ای بی هواس گوشه بالش بهشون بخوره تا ابد از درد می ناله، ماه هيچ چيز جز يه کلوخ سرد نيست، خلاصه بزرگتر که شدم زمين شد مرکز تمام خواسته ها و آرزوهام. آسمون گم شد، خدا گم شد، فرشته ها گم شدن و مگه ميشه آدم بين اين همه گم شدن ها خودشو پيدا کنه؟ مگه ميشه صدای هيچ زنگوله طلايي نياد و آدم راهش رو گم نکنه؟
کوچکتر که بودم فکر می کردم چه جوريه که آدم بزرگ ها هيچ وقت دلشون واسه ستاره ها تنگ نمی شه، چطوريه که هيچ آدم بزرگی تا حالا دلش واسه کلاغ نسوخته، چطوريه که هيچ آدم بزرگی وقتی واسه بچه اش ديکته می گه "پرستو ها در بهار مهاجرت می کنند" از خودش نمی پرسه که تا حالا هيچ وقت پرستو ديده.
چطوريه که هيچ آدم بزرگی تا حالا هوس نکرده کفش باباش رو بپوشه! و با خودش فکر کنه که چقدر سخته آدم با کفش های به اون بزرگی راه بره!
بزرگتر که شدم فهميدم، که کلاغ ها کثيفتند، آخه همش تو آشغال می لولند و پر از ميکروبند. پرستو ها هيچ وقت دلشون واسه آسمون شهر ها تنگ نمی شه، زشته آدم پا شو تو کفش يکی ديگه بکنه.
ولی من دوست دارم بازم فکر کنم که بچه ها از آسمون ميان، خونه خدا تو آسمونه، ماه بابای ستاره هاست، کلاغ ها تقصير خودشون نيست که زشتند. دوست دارم فکر کنم، امسال عيد که بشه پرستو ها مي آن.
واسه همينه که دوست دارم فکر کنم تو هم از آسمون اومدی. و به جای اينکه بنويسم تولدت مبارک می نويسم: سالگرد سقوط متهورانه ات از آسمون مبارک!
 

13:09

نظرات شما:

Post a Comment

بازگشت >>