.:: Monday, November 25 ::.

سپيده زد. روز چهار شنبه بود. يک چهار شنبه ملال انگيز آخر پاييز. در اتاق زير شيروانی خانه ای دوازده طبقه، يک گربه از خواب بيدار شد، خميازه کشيد، پوزه اش را از سوراخ پنجره بادگير بيرون آورد، بعد تمام تنش را از آن رد کرد و خود را به کوچه پرت کرد. گنجشکی در همان حال با ديدن او گفت:
- برادر، برگ درختا بايد توی پاييز بيفتن؛ نه گربه ها.
گربه در حال سقوط توقف کرد و جواب داد:
- هان! درسته! من اشتباه کردم.
بعد خودش را تا اتاق زير شيروانی بالا کشيد و دوباره به خواب رفت.
در اين حال، يک برگ درخت بلوط تلاش می کرد که از شاخه اش جدا شود.
همسايه بغل دستی اش گفت:
- داری چه کار می کنی؟ تو هنوز سبز و زنده ای.
برگ با لحن تلخی جواب داد:
- ای بابا! اين چه زندگانيه!
و خودش را از بالای شاخه پرت کرد. برگ بيچاره نااميد، برگ بيچاره زمانی ديگر.
(شوهر مدرسه ای، جووانی گوارسکی)

10:15

نظرات شما:

Post a Comment

بازگشت >>