.:: Wednesday, December 25 ::.

اینجوری نمی شه!!!
با اجازه تون یه چند روزی می خوام برم شمال! می دونم اون چیزی رو که اینجا گم کردم اونجا پیدا نمی کنم اما شاید فراموش بتونم بکنم! عصری که رفتم به مقدار خرید!( قبل رفتن خیلی کار ها باید بکنم! که به عالمش خریده!!!) دادم یه دستی هم به این ماشین بابا کشیدن! با ماشین خودم جرات نمی کنم برم، زیاد سر حال نیست!
هه! تابستون درست و حسابی نرفتم، حالا دارم میرم! حالا هم مزه خودشو داره! خدا کنه اونجا سفید باشه!!! هست!؟ نمی دونم!
فکر کنم مامان بابا چشاشون 8 تا شد وقتی گفتم می خوام برم! الان!! وقت پیدا کردم ها!!! بیچاره ها! به زودی از دست من و این خل بازی هام خلاص می شن!
دلم تنگ شده برای شمال! دریا و صداش ...!!! الان هم که حسابی سرده ! شومینه و ... !!!
نرم دیگه به این زودی ها فرصتی نیست!
فعلا! تو خزر شهر نمی بینمتون! چون می خوام تنها باشم!!!

13:29

نظرات شما:

Post a Comment

بازگشت >>