.:: Sunday, December 29 ::.


سفر!!
این اون چیزیه که این روزا همه ش تو کله مه! عین یه پشه که ویز ویز می کنه!!!
ولی دوست دارم سفر رو! نه همه جورشو، اما ...
سفر اولی رو بخیال! بیشتر سفری درونی بود! مساله ای بود که باید با خودم حلش می کردم! شد؟ نشد؟ نمی دونم! اما الان حالم خوب خوبه!!!
سفر دومم به جایی بود که یه مدت خیلی می رفتم! سفر اجباری! به شهر مهران مدیری!! و به همون جایی که مهران رو ازش اخراج کردن!!!! این دفعه هم اجباری بود اما برای کار نمی رفتم! کاری که بود!!! اما نه جدی! حساب کتابی مونده بود که باید بسته می شد که تقریبا شد!!
از سفر اون چیزی که خیلی دوستش دارم زمانی که تو راهم!!! مخصوصا اگه با ماشین باشه! و بیشتر وقتی خودت راننده نباشی! پریروز صبح راننده اومد دنبالم و عصری هم برم گردوند! راننده ای که اومده بود دنبالم خیلی رانندگیش خوبه، آدم راحته تو ماشینش.
یه تیکه از مسیر تو یه دشت بزرگه! من اون تیکشو خیلی دوست دارم! دور تا دورت باز بازه. هر ور رو نگاه می کنی دشته تا اون دور دورا که یه نمه از چند تا کوه رو می بینی. هعمولا سر طلوع خورشید به این تیکه از راه می رسیم! آآآآی کیفی میده! رنگ صورتی بالا اومدن آفتاب که کم کم آبی میشه!!! ابرهایی که لبه هاشون برق میزنه و دشتیکه همه جا هست و کم کم رنگش عوض می شه! هر کاری کردم یه چیزی بکشم که شما هم ببینین، چیز باحالی نشد که نشد!
از همه بیشتر تر! چیزی که تو این دشت دوست داشتم، رنگ خاکش بود! یه ته سرخی جالبی داره که دوست داری بشینی نگاهش کنی. من تا حالا زمستون این مسیر رو نرفته بودم! دیروز یه کشفی کردم!!! اون رنگ خاک نبوده که دوست داشتم! ترکیب رنگ سبز گیاها با خاک اونجا بود که منو گرفته بود! دیروز که دشت رو لخت یا با گیاهای زردش دیدم اصلا چشمم رو نگرفت!
دارم فکر می کنم چقدر از چیزها و آدم هایی رو که دوست دارم واقعا به خاطر خودشونه که دوستشون دارم! واقعا اون ها رو دوست دارم یا ... ؟!!! از اون مهمتر!!! واقعا از میون اطرافیان کی ها "من" رو به خاطر خودم دوست دارن و کیا به خاطر ...!؟
بی خیال! مهم نیست!!! مهمه !؟

19:04

نظرات شما:

Post a Comment

بازگشت >>