.:: Tuesday, December 10 ::.

خانه مرطوب

يه مدتی بود که خيلی نگران رطوبت خونه بودم ... نميدونم چرا هيچ علت ديگه ايی نداشت به جز پسته ها ... راستش زياد از پفک و چیپس خريدن خوشم نمياد، البته خوردنشو خيلی دوست دارم! اما فکر ميکنم با توجه به سن و سال جوجه هام، باید چيزای بهتری رو جانشين کنم مثل پسته، بادوم يا حتی بستنی که حداقل يه نشونه هايی از شير داره.
داشتم ميگفتم که پسته ها به نظر مرطوب ميومدن... گفتم خوبه تا برنجا آسيب نديدن بهشون نمک بزنم.
امروز بچه ها چون منو گرم کار ديدن، رفتن سراغ کارای خودشون.. حتما اونا که بچه دارن ميدونن که وقتی بچه ها خيلی آروم ميشن يعنی باید منتظر خرابکاری بود.. ديدم صداشون در نمياد... يواش رفتم پشت در اتاق پسره،... نه طفلکی داشت ماشين بازيشو ميکرد ... اما دختره نه تو اتاق خودش بود نه داداشش نه اتاق من.. فقط يه جا ميموند...
ميدونين چی دیدم؟ نشسته بود و سر صبر و حوصله پسته ها رو ميکرد تو دهنش و ميمکيد، بعد که نمکش ميرفت ميذاشتش تو ظرف و يکی ديگه برميداشت!!!
 

من منبع رطوبت رو پيدا کرده بودم!

 

 

واقعا بعضی وقتها از خودم و بلاگم وقتی نوشته های يه کسانی مثل نوشی رو می خونم که اینقدر زیبا می نويسن خجالت می کشم!!!
می دونين، من زندگی رو يه مسابقه می دونم! يه مسابقه ای که تنها بازنده هاش اون هايي هستن که شکست رو قبول می کنن! از آدم شکست خورده ای که خيلی راحت شکستشو قبول می کنه متنفرم! جنازه های متحرک!!! جنگيدن چيزی که خیلی ها بلد نیستن! البته ماشا ... همه ما خوب بلديم به سر و کول هم بپريم. منظور من از جنگيدن، جنگيدن به خاطر يه هدفه، جنگيدن با ضعف هامون! با خودمون! نه با همديگه! فکر من کنم اين چيزی که منو جلو می بره! ... جنگیدن با ضعف هام! با مشکلاتم! جنگیدن بخاطر به دست آوردن اون توانايي هایی که ندارم و می خوام داشته باشم. برای همينه که با وجودی که از شکست متنفرم، شکست هام رو خیلی هم دوست دارم چون هر کدومشون برام دليل و انگيزه  يک پيروزی بزرگتر شدن و اميدوارم که باز هم بشن!  يه نبرد بزرگ به زودی در پيش دارم! ... اميد وارم بزرگتر نشه!!!

می دونم که نويسنده خوبی نیستم! ولی مساله اینه که می تونم باشم! حداقل ش اینه که می تونم سعیمو بکنم! پس بازم می نویسم!!!


18:02

نظرات شما:

Post a Comment

بازگشت >>