دلم تنگه برای ...
.:: Saturday, October 25 ::.

دیروز واسه اولین بار اینجا سوار اتوبوس شدم. دوچرخه ام رو دادم واسهء سرویس و با دوستم داشتیم میرفتم که تحویل بگیرم که نمی دونم(!!!) چی شد از وسط شهر سر در آوردیم!
توی راه برگشتن یه مرد (پسر!) جلومون نشست. رو صندلی هایی نشسته بودیم که پشتش به پنجرست. مونگل بود. از اون آدم هایی که از روی قیافه می شه فهمید تو یه دنیای دیگه زندگی می کنن. یه وقت هایی زل می زد به ما، یه وقت هایی با خودش حرف می زد. بعد یه مدتی هم خوصله اش سر رفت هی صندلی عوض می کرد. اول هی می رفت صندلی بغلی و بر می گشت، اما بعد اومد این سر اتوبوس صندلی پشت صندلی ما.
دوستم همون اول که اومد و جلومون نشست گفت نگاش کن! دلم براش می سوزه!
نمی دونم هیچ وقت دلم برای این جور آدم ها نسوخته! راستش یه وقت هایی بهشون حسودیم هم می شه. هیچی بهتر از دنیای ساده و پاک بچه ها نیست. تو دنیای بچه ها همه چی تازه است، یه دنیای بزرگ چلو چشاته که باید کشفش کنی و یه عالمه چیز که باید بگیری. نه برای خشونت کردن تعریفی وجود داره نه برای دوستی! کسی برای کسی فیلم بازی نمی کنه، هر چی تو دنیاشون می بینی فقط و فقط همونیه که هست.
بهش گفتم دلت نسوزه، چه چیزی بهتر از این پیدا می شه که همیشه تو دنیای قشنگ بچگی بمونی!؟ ...
چند تا ایستگاه بعد یکی دیگه سوار شد. هنوز تو نیومده دیدیم مسافر پشت سرمون ذوق زده داره صداش می کنه. جلو که اومد دیدم دوستش هم مث خودشه. نشستن با هم گل گفتن و گل شنیدن. عین دو تا بچه.
...
موقع پیاده شدن یکیشون با ما پیاده شد، یه چیزی گفت تو مایه هایی این که زنگ رو بزن (یه همچین چیزی) دوستم گفت حتما!
خنده رو لباش بود، فکر نکنم دیگه دلش براشون می سوخت.

10:48

نظرات شما:

Post a Comment

بازگشت >>