منم دلم می‌خواد بخوابم!
.:: Thursday, December 11 ::.

از خواب ميبينم نويسنده شدم:

"من انقدر خود خواهم كه دلم مي خواهد كسي باشد كه همه تنهايي ها و دلتنگي هاو خستگي هايي مرا بردارد و در دستش بگيرد و فوت كند توي هوا و بگويد ديگر تمام شد و بگذارد شانه هاي خسته ام كمي استراحت كنند . من انقدر خود خواهم كه دلم مي خواهد كسي باشد كه دلم را آرامش بخشد وروحم را از اين سرگرداني نجات دهد.
من انقدر خود خواهم كه مي خواهم او هم مثل من ديوانه شود و هوس كند زيرباران قدم بزند . انقدر خودخواهم كه مي خواهم از دهانش بشنوم كه مي گويد دوستت دارم و انقدر خود خواهم كه مي خواهم در عمق چشمهايش ببينم كه راست مي گويد.من انقدر خودخواهم كه مي خواهم او مال من شود و دلم مي خواهد همچون كودكان پا بر زمين بكوبم و اسباب بازيم را با هيچ كس قسمت نكنم .
من انقدر خودخواهم كه يادم مي رود شايد او هم دلش شانه اي براي تكيه دادن و گوشي براي شنيدن و دستي براي نوازش كردن بخواهد .انقدر خودخواهم كه يادم مي رود شايد او
هم دلش بخواهد ديوانه شود و زير باران قدم بزند .
شايد دلش بخواهد از جمله اي را از دهان كسي بشنود و چيزي را در ته چشمان كسي بخواند .
من انقدر خود خواهم كه گاهي يادم مي رود......."


من یکی نمی‌دونم اونقدر خودخواهم یا نه! راستش الان هیچی نمی‌دونم!!! چون دیشب هم نخوابیدم و اصلا خواب ندیدم! چه برسه به اینکه خواب ببینم که ممکنه نویسنده بشم! ;)
حالا ربطش چیه رو برین از یه آدمی که خیلی خوابش می‌آد بپرسین بهتون می‌گه!!!!

10:30

نظرات شما:

Post a Comment

بازگشت >>